زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
برای خـشکی لـبهای تو هرچند بارانم ولی از داغ سوزانت ترکخوردم، بیابانم اگر پژمردهام دور از هوای چشمهای تو خزان افتاده بر گـلـبرگهای در بهارانم ادای نام زیبایت برای من کمی سخت است زبان من نمیچرخد، شکسته چند دندانم چنان پيراهن خونى تو از تار و پود افتاد كه دق كردهست پاى مقتلت يعقوب كنعانم زمانی جّد من معـیار ایـمان خـلائق بود ولی یک شهر شک دارد به اینکه من مسلمانم! اگرچه دوری از تو سخت بود امّا خدا را شکر ندیدی تار شد چشمم، ندیدی سوخت مژگانم خداوندا حلالم کن اگر با این لب خـونی زدم بـوسـه بـه روی آیۀ یـاسـیـن قـرآنـم مگر نه اینکه وقتی تو ز مسجد دیر میکردی برای هر دمش صدبار میرفت از بدن جانم؟ چرا وقتی که اسبت بیسوار آمد، نمردم من؟ چه میخواهد ز جانم زندگی بیتو، نمیدانم عجب حُسن ختامی! جنتم این کنج ویرانهست که آخر سر در آغوشت رقم خوردهست پایانم |